|
منو در لوکس بلاگ با مستانه عاشق به صورت حروف لاتین سرج کنید
من دراین کعبه عشق ترک وطن ننمایم یا که از روی جفا ترک صنم ننمایم
میکنم روز را به شب تا که تورا من یابم میکنم عمرم تبه در همه حال بیتابم ........................................................................................................................................... شب است و سکوت و خیال دل است وآرزوهای پوچ ومحال به دیوار تنهایی وغم مینگرم بجز درد تنهایی مارانیست ملال میکنم عکس تورا قبله خویش تا که نهم سر به آستان درت تابرسد روز وصال................................
مال که را دزدیده ام تیغ میکشی بر دیده ام
ازخانه ام آواره ام خنجرمزن بر سینه ام من هر چه کردم بهر تو عشقت نرفت از سینه ام................. ای شب نشین تنها مشین چنگی بکش بر دیده ام................ فرهاد اگر تنها نشست از درد او رنجیده ام اینک بیا یاری بکن خوشتر زتو ندیده ام............ تقدیم به فرهاد شب نشین دوست تارنمای من.........
لطف کردی که به من سرزدی.09196028473شماره تماس من میباشد دوست داشی به من پیام بده درهر زمان هر کاری داشتی من در خدمت شما هستم
امیدی بر دلم تابید مرا اشب جودریابید
زعشق یار سری دارم که بی سودا نمی خوابید سلام بهار جان خیلی وقتا بخاطر تو به وبلاگم سر میزدم..امید وارم از من حقیر نکته ای یا پیامی خاطرت را شاد کند........لطفا اگر وبلاگی داری آدرس ان را به من بده..ممنون که به من سر زدی....بازهم منتظر امدن شماهستم......... ببین آتش که شمعی آب می کرد زآن سوختن مرا بی تاب میکرد شداو قطره که پروانه ببیند که آن نغمه شبم مهتاب میکرد........... من نشتم با بدان دیدم که گمراه گشته ام از همه خوبان گذشتم دل به دنیا بسته ام
کوی به کوی .کوچه به کوچه .برهمه بد کرده ام چون نکردم مهربانی از خودم هم خسته ام ازگذر کردن عمر دیدم سیه دل گشته ام بنده ای ناچیز شدم.آیینه ام شکسته ام خود بدی ها کردهام. تدبیر چه باید آخرش من زبس کردم جفا.مانند شیطان گشته ام
نگاه تاببینی روزگارم مثل دیوونه ها من بیقرارم شده عالم سیه بردیدگانم
میخوام گریه کنم تا خون ببارم بدانید من زعالم شکوه دارم شدم.پرپر درآن اوج بهارم به نزد شمع دگر جایی ندارم اگر مردم نماند یادگارم بیایید بامن تنها بگریید که رفت آن مونس و یاور. غارم به دل گویم بیا هجرت کنیم باز دراین شهر من دگر همدم ندارم اگر دل میرد واین تن بماند برای غربتم آهی برآرم ...................
دل اگربیمار شده ازبهر تو بیتاب شده هرشبش را تاسحرسوخته .چوشمعی آب شده
من که گشتم هرکجا.شاید ببینم روی تو زخمی گشته پای من.دیده زغم پرآب شده نیستی اما یاد تو باشد درون سینه ام چشم خود را برنگیرم.چون شبم مهتاب شده این همه گرد وغباری که همیشه برمن است خاک پای تو بوود سجده بر آن آداب شده...........
رفتی از پیش من آخر به کدامین راهی تا کنم نظر به تو خنده کنی بازگاهی
گر فروختی هستی ام رو به نگاهی واهی نشنوم صدای تو هردم کشم من آهی پس بگو شکستن قلب مرا می خواهی چون کنی نظر به من ازغم من می کاهی من چه گویم زدلم درآن شب تنهایی دادی آخر دل خود؟گشتی گل هرجایی.............. بخدا غمگینم.بخدا دلشکسته ام وبه چشمانت قسم مادر که دارم میسوزم.نمیدانی چه زخمی بردلم مانده.
نمیدانی که ماتم دربرم مانده.فقط خواهم که من با توبگویم ....چگونه روزم را به شب کرده ..درفراق روی تودارم میسوزم.درفراق روی تو ومحبت های تو. مانند خوابی است ورویایی درکنار توبودن...ودوباره گرمی آغوشت را باوجودم احساس کردن...نفسم در سینه میلرزد.وبغضم درسکوت می شکند.وقتی به باد می آورم چرا ازتو دور بودم.... منو ببخش ..منوببخش تا آسوده بگریم.برای روزهایی که بی تو گذشت..ولی دیگر نمی خواهم تنها بمانم.. وازتمام وجود فریاد میزنم که تورامیخواهم..وبرای دیدنت بیقرارم...نمیدانم چرا غمگین نگشتم ازبرای گریه ات مادر........ |