سلام بر او ...

توي نجف يه خونه بود،
كه ديوارش كاهگلي بود،
اسم صاحاب اون خونه،
مولاي مردا علي بود،
نصفه شبها بلند ميشد،
يه كيسه داشت كه برميداشت،
خرما و نون و خوردني،
هرچي كه داشت تو اون ميذاشت.
راهي كوچه ها ميشد،
تا يتيمها رو سير كنه،
تا سفره خاليشونو،
پر از نون و پنير كنه،
شب تا سحر پرسه ميزد،
پس كوچه هاي كوفه رو،
تا پر بارون بكنه،
باغهاي بیشكوفه رو.
عبادت علي مگه،
ميتونه غير از اين باشه،
بايد مثل علي باشه،
هر كی كه اهل دين باشه،
بعد علي كي ميتونه،
محرم راز من باشه،
درد دلم روگوش كنه،
تا چاره ساز من باشه.
چشماتو واكن آقاجون بالهاي خستمو ببين
منو نگاه كن آقاجون دل شكستمو ببين.
شاعر : مرحوم آغاسی
------------------
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت .
در حال كار گفتگويی بين آنها در گرفت .
آنها درباره موضوعات مختلف صحبت كردند.
وقتی به موضوع « خدا» رسيدند .
آرايشگر گفت :
من باور نمی كنم خدا وجود داشته باشد
مشتری پرسيد :
چرا باور نمی كنی ؟
كافی است به خيابان بروی تا ببينی چرا خدا وجود ندارد . به من بگو ، اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض می شدند ؟
بچه های بی سرپرست پيدا می شد ؟
اگر خدا وجود می داشت ، نبايد درد و رنجی وجود داشت .
نمی توانم خدای مهربانی را تصور كنم كه اجازه می دهد ای چيزها وجود داشته باشد .
مشتری لحظه ها فكر كرد ،
اما جوابی نداد ، چون نمی خواست جر و بحث كند .
آرايشگر كارش را تمام كرد و مشتری ازمغازه بيرون رفت .
به محض اين كه از آرايشگاه بيرون آمد ،
در خيابان مردی ديد با موهای بلند وكثيف وبه هم تابيده و و ريش اصلاح نكرده .
ظاهری كثيف و ژوليده بود .
مشتری برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد
وبه آرايشگر گفت :
می دانی چيست ، به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند .
آرايشگر با تعجب گفت :
چرا چنين حرفی می زنی ؟
من اينجا هستم ، من آرايشگرم .
من همين الآن موهای تو را كوتاه كردم.
مشتری با اعتراض گفت : نه آرايشگرها وجود ندارند ، چون اگر وجود داشتند ، هيچكس مثل مردی كه آن بيرون است ، با موی بلند و كثيف و ريش آصلاح نكرده پيدا نمی شد.
نه بابا ، آرايشگرها وجود دارند !
موضوع اين است كه مردم به ما مراجعه نمی كنند.
مشتری تآييد كرد : دقيقاً نكته همين است .
خدا هم وجود دارد !
فقط مردم به او مراجعه نمی كنند و دنبالش نمی گردند. برای همين است كه ای همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.
